کشکول(1612 مجموع کلمات موجود در متن) (1280 بار مطالعه شده است) 
کشکول
بنده به شخصه با عبارت کشکول مشکل دارم ونمی دانم این عبارت چگونه
در فرهنگ (همه چیز نویسی) وارد شده است اما چه کنیم که امروزه وقتی بخواهیم درهم
بودن مطالب یک مجموعه را برسانیم مجبوریم از عبارت کشکول استفاده نماییم البته بنده
به شخصه نیت کردم این کشکول گدای بنده به ساحت مقدس رب متعال و اولیای ارجمند اوست
که در اختیار گرفته ام.
سعی می کنیم هر هفته چند مطلب به کشکول معارف این صفحه بیفزاییم تا
بهره اخلاقی و... آن نصیب خود و دیگران شود.
باشد که کشکول همگان ار اطاعت خدا سرشارو ازمحبت مرتضی علی لبریز
باشد.
دیوار ومییخ
در یکی از روستاها ، پسربچه شروری بود که دیگران را با سخنان زشتش
خیلی ناراحت می کرد. روزی پدرش جعبه ای پر از میخ به پسر داد و به او گفت:
هربار که کسی را با حرفهایت ناراحت کردی، یکی از این میخها را به
دیوار طویله بکوب. روز اول، پسرک بیست میخ به دیوار کوبید. پدر از او خواست تا سعی
کند تعداد دفعاتی که
دیگران را می آزارد، کم کند.
پسرک تلاشش را کرد و تعداد میخهای کوبیده به دیوار کمتر و کمتر شد. یک روز پدرش به
او پیشنهاد کرد تا هر بار که توانست از کسی بابت حرفهایش معذرت خواهی کند، یکی از
میخها را از دیوار بیرون بیاورد.
روزها گذشت تا اینکه یک روز پسرک پیش پدرش آمد و با شادی گفت: بابا،
امروز تمام میخها را از دیوار بیرون آوردم! پدر دست پسرش را گرفت و با هم به طویله
رفتند. پدر نگاهی به دیوار انداخت و گفت:
آفرین پسرم! کار خوبی انجام دادی اما به سوراخهای دیوار نگاه کن.
دیوار دیگر مثل گذشته صاف و تمیز نیست.
وقتی تو عصبانی می شوی و با حرفهایت دیگران را می رنجانی، آن حرفها هم چنین آثاری
بر انسانها می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بیرون
بیاوری، اما هزاران بار عذرخواهی هم نمی تواند زخم ایجاد شده را خوب کند.
سایت بحار می گوید: وقتی میخ به جای می کوبید به فکر ترمیم جای آن
هم باشیم
دو
برادر
سال ها دو برادر با هم در مزرعه اي كه از پدرشان به
ارث رسيده بود زندگي مي كردند . آنها يك روز به خاطر مسئله ي كوچكي به جر و بحث
پرداختند . و پس از چند هفته سكوت اختلافشان زياد شد و از هم جدا شدند
.
يك
روز صبح زنگ خانه برادر بزرگتر به صدا در آمد . وقتي در را باز كرد مرد نجاري را
ديد . نجار گفت : من چند روزي است كه به دنبال كار مي گردم . فكر كردم شايد شما كمي
خرده كاري در خانه و مزرعه داشته باشد . آيا امكان دارد كمكتان كنم ؟
برادر بزرگتر جواب داد : بله اتفاقا من يك مقدار
كار دارم . به آن نهر در وسط مزرعه نگاه كن آن همسايه در حقيقت برادر
كوچكتر من است . او هفته ي گذشته چند نفر را
استخدام كرد تا وسط مزرعه را بكنند و اين نهر آب بين مزرعه ي ما افتاد . او حتما
اين كار را به خاطر كينه اي كه از من به دل دارد انجام داده . سپس به انبار مزرعه
اشاره كرد و گفت : در انبار مقداري الوار دارم از تو مي خواهم بين مزرعه ي من و
برادرم حصار بكشي تا ديگر او را نبينم
.
نجار پذيرفت و شروع كرد به اندازه گيري و اره كردن الوار
.
برادر بزرگتر به نجار گفت : من براي خريد به شهر مي روم اگر وسيله ي نياز داري
برايت بخرم
.
نجار در حالي كه بشدت مشغول كار بود جواب داد : نه چيزي لازم ندارم
...
هنگام غروب وقتي كشاورز به مزرعه برگشت چشمانش از تعجب گرد شد . حصاري در كار نبود
. نجار به جاي حصار يك پل روي نهر ساخته بود.
كشاورز با عصبانيت رو به نجار گفت : مگر من به تو
نگفته بودم برايم حصار بسازي ؟
در
همين لحظه برادر كوچتر از راه رسيد و با ديدن پل فكر كرد برادرش دستور ساختن آن را
داده به همين خاطر از روي پل عبور كرد و برادر بزرگترش را در آغوش گرفت و از او
براي كندن نهر معذرت خواست
.
وقتي برادر بزرگتر برگشت نجار را ديد كه جعبه ي ابزارش را روي دوشش گذاشته بود و در
حال رفتن است
.
كشاورز نزد او رفت و بعد از تشكر از او خواست تا چند روزي مهمان او و برادرش باشند
.
نجار گفت : دوست دارم بمانم ولي پل
هاي زيادي هست كه بايد آنها را بسازم.
سایت بحار می گوید: حالا که ابزار دست ماست بیاییم پل بسازیم.
سنگتراش
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از
نزدیکی خانه بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان
را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت:
این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد مانند بازرگان باشد. در
یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه وجلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه
قدرتمند تر است تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به
حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد:
کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم! در همان
لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم
همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نورخورشید او را می آزارد و با خودش فکر
کرد که خورشید چقدر قدرتمند است. او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد
و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند. پس از مدتی ابری بزرگ و
سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر
است و تبدیل به ابری بزرگ شد. کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن
طرف هل داد. این بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی
صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در
دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد. همان طور که با غرور ایستاده
بود،
ناگهان صدایی شنید واحساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و
سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
سایت بحار می گوید:آنچه که هستیم را پاس بداریم
|