مکتب تفکیک یا روش فقها وعلماء- گفت و گو با حضرت آیت الله علامه سیدان(دام ظله)(5212 مجموع کلمات موجود در متن) (1027 بار مطالعه شده است)  نظريه تفكيك يا روش فقها
و علماء
بسم الله الرحمن الرحيم
مقدمه
استاد آیت الله علامه سيّد جعفر سيّدان در اواخر 1313
ش در شهر مقدس مشهد ديده به جهان گشود و بعد از فراگيرى ادبيات فارسى در حوزه علميه
مشهد مقدس ادبيات عرب و فقه و اصول و كلام و فلسفه را در حضور استادان و آيات عظام
خراسان، اديب ثانى، ميرزا احمد مدرس و شيخ هاشم قزوينى و شيخ مجتبى قزوينى و سيّد
محمد هادى ميلانى «رضوان اللَّه تعالى عليهم أجمعين» فرا گرفت بويژه از دو استاد
أخير بيشترين استفاده را برده حدود هشت سال از درس خارج فقه و اصول آيت اللَّه
العظمى ميلانى رحمه الله بهره گرفت. همچنين منظومه و اشارات و مشاعر و قسمتى از
اسفار و معارف عاليه اهل البيت عليهم السلام و دروس اخلاق را از محضر آيت اللَّه
شيخ مجتبى قزوينى رحمه الله بهرهمند گشته و در زمره شاگردان بارز آن بزرگوار
درآمد. معظم له ساليان متمادى است كه به ترويج معارف اسلامى و تدريس در مجامع علمى
و حوزوى اشتغال دارد هم اكنون نيز دانش پژوهان و طلاب از حوزه درسى (كلام و معارف)
ايشان در مشهد مقدس استفاده مىكنند. حاصل اين دروس در مباحث بنيادين اعتقادى تا
اين زمان شامل پانزده رساله كه در آستانه چاپ قرار دارد و از اين رسالهها ميزان
شناخت و شرح خُطبه 152 نهج البلاغه و رساله معاد از سلسله دروس ايشان بطبع رسيده
است و مسئله جبر و تفويض در كنگره شيخ مفيد رحمه الله نيز چاپ شده است، و آثار
مخطوط شان عبارتند از: رساله تنظيمى و نفيس نفس از استاد شان آيت اللَّه شيخ مجتبى
قزوينى رحمه الله و رسائل و كتب ديگر، از جمله يادداشتهائى در دروس معارف و كلام و
خارج فقه و اصول استادانشان، همچنين بخشى از تلاشهاى علمى ايشان را مناظرات گسترده
علمى با عالمان و صاحب نظران تشكيل مىدهد و يكى از آنها بنام مسئلهاى از معاد
بطبع رسيده است.
سؤال مكتب تفكيك را توضيح داده و روش صحيح را براى فهم معارف
حقّه چه روشى مىدانيد؟
جواب: بسم اللَّه الرحمن الرحيم مقصود از مكتب تفكيك
جدا سازى گفتههاى بشرى از معارف وحيانى و حفظ خلوص معارف و شناختهاى اعتقادى مكتب
اهل بيت، به دور از آميختگى با نحلهها و مكتبهاى فلسفى و عرفانى بشرى است. عموم
فقهاء اماميه بر استقلال و غناى معارف وحيانى اعتقاد داشته و تفكيك اين حقايق را از
افكار بشرى (فلسفى و عرفانى) ضرورى مىدانند بدين جهت از اين ديدگاه به نام (نظريّه
تفكيك) نام برده شده است. اين مكتب، مكتب جديدى نيست. اين مكتب داراى
واقعيتى است تاريخى كه سابقه آن به صدر اسلام بلكه به بعثت رسول مكرم اسلام مىرسد
و مبناى سلوك عموم فقهاء و علماء اماميه است. آرى تاريخ اين مكتب تاريخ بعثت رسول
مكرّم اسلام است، زيرا پيامبر گرامى اسلام افكار پيشين فلاسفه و عرفاء را كه سابقه
چند صد ساله دارند تكرار ننموده و حقايق ديگرى بيان داشتهاند و مسائلى كه
آوردهاند تنها در مورد حلال و حرام و طهارت و نجاست و بيان معاملات صحيح و باطل و
دستوراتى براى زندگى (كه البته آنها هم از أهميّت بسيار برخوردار است) نبوده است
بلكه مهمترين مسئله انبياء و پيامبر گرامى اسلام تكامل بخشيدن بعقول و رشد ارواح و
نفوس انسانى ومعارف الهيه است، آرى اسلام عزيز اين آخرين مكتب وحى عاليترين حقايق
را در مسئله خداشناسى و صفات حضرت حق و لقاء اللَّه و معرفت ربوبى و مسائل مربوط به
جهان، به بشريّت عرضه داشته است، و در مباحث حدوث و قدم و جبر و تفويض و اختيار،
قضاء و قدر، دعا و نيايش، حقيقت انسان و عقل و زندگى و عوالم قبل از اين عالم و بعد
از اين عالم مطالب مهمهاى را ابلاغ و تبيين نموده است و از واضحات است كه فقهاء
اماميه عموماً با تكيه به اين بيانات وحيانى، و با توجه به اينكه اصل اثبات خداوند
متعال و رسالت نبى مكرم اسلام با تعقّل روشن اثبات گرديده است مطالب مهمه اعتقادى
را تعقيب نموده و به آنها متعهد مىباشند.
بنابراين قسمت اول سؤال كه «مكتب تفكيك چيست» در حدّ لازم توضيح داده شد.
قسمت دوم سؤال:
مطلب ديگرى كه در سؤال مطرح شد اين است كه روش صحيح در فهم معارف حقّه چه روشى است؟
در اين مورد گوئيم: با توجه به اينكه اساس حركت صحيح، حركت عقلانى است و آنچه سند و
حجّت براى انسانها است همان درك روشن و خردمندانه است و عقل است كه ابزار مختلف
مناسب با كشف حقايق را بكار مىگيرد و حقايق را كشف مىكند. آرى راه و روش صحيح
همان است كه از نيروى نورانى عقل استفاده شود و آنهائيكه با راهنمائى عقل به
حقانيّت وحى رسيدهاند و وحى را بحكم عقل منبع وسيع و بى خطا و تبيين كننده حقايق
مىدانند(1) بديهى و روشن است كه روش صحيح براى آنان در درك معارف حقّه، تعقّل و
تفكّر در وحى و با چراغ عقل از اين منبع وسيع و بى مانند استفاده كردن است.
سؤال: گاهى گفته مىشود با اينكه وحى را بحكم عقل پذيرفته و
به آن رسيدهايم چگونه مىشود كه براى كشف معارف، عقل را ناديده گرفته و آنچه
بوسيله عقل حجت شده است ميزان و ملاك قرار گيرد و عقل خود كنار زده شده و از حجّيت
ساقط گردد و فقط وحى تكيه كار معارف حقه باشد.
جواب: در پاسخ سؤال اول مطالبى تذكّر داده شد كه موردى براى اين سئوال باقى
نمىگذارد با اين حال براى روشن شدن جواب، مطالب زير يادآورى مىشود.
1 ـ بديهى است مطالبى كه عقل به روشنى آنها را مىفهمد و مورد قبول عموم عقلا است
مسائلى محدود و انگشت شمار است و بسيارى از مسائل از شعاع نور عقل عموم عقلا بدور
است و آنچه براى عموم عقلا روشن و از مدركات أوليّه عقل است (مانند اينكه معلول
بدون علت ممكن نيست و اجتماع ضدّين و اجتماع نقيضين محال است و دور و تسلسل باطل
است و محيط اكبر از محاط است و مجموعهاى منظّم و هدف دار و حساب شده نشان دهنده
علم و شعور است) تغيير ناپذير و هرگز اين مطالب از وحى گرفته نمىشود بلكه وحى به
اين مطالب روشن عقلانى ثابت شده و متكى است و هيچگاه چنين درك روشن عقلانى كنار زده
نمىشود. و نيز آنچه بر اساس اين حقايق روشن متكى است مورد قبول است.
2 ـ بديهى است كه عقل خطا نمىكند و اگر عقل كه ميزان درك مطالب است خطا كند ميزانى
براى شناخت صحيح از ناصحيح و حق از باطل نخواهيم داشت و هرگز مطلبى به ثبوت نخواهد
رسيد، ولى عاقل بخاطر علل مختلف مانند نرسيدن بمقدمات لازمه در درك مطالب و يا غلبه
خواستهها و هواهاى گوناگون نفسانى و يا عدم دقّت و أمثال آن اشتباه مىكند و از
اين جهت است كه مىبينيم بزرگان از عقلاء در اكثر مسائل مهمه معارفى با يكديگر
اختلاف دارند، اختلافى بين نفى و اثبات و بسيار شگفتانگيز!
3 ـ هر كجا كه مطالب منتسب به وحى با مدركات أوّليه و قطعيّه عقل مخالف باشد،
وحيانى بودن آن مردود، و در صورت قطعيّت سند توجيه خواهد شد، گرچه چنين چيزى در
مدارك وحيانى نيست، مگر آنكه قبل از هر توجيهى، وحى خود آن را توجيه نموده و حقيقت
را روشن ساخته است.(2)
بنا بر اين هرگز عقل كنار زده نمىشود بلكه در مواردى كه عقل دسترسى به آن ندارد از
قبيل مسائل مربوط به معاد و عوالم بعد از اين عالم و عوالم قبل از اين عالم و مانند
آن از وحى استفاده مىكند. و چون در مسائل اختلافى بين عقلاء مطلب از بداهت
برخوردار نيست و الّا اختلاف نمىشد، وحى كه به حكم روشن عقل پذيرفته شده است مرجع
و حجّت خواهد بود و بايد متوجّه بود كه در بسيارىاز موارد هم مدارك وحيانى تعليم
دهنده است و مراجعين به مدارك وحيانى متعلّم من ذى علم مىباشند.
از آنچه گفته شد بخوبى مىيابيم كه با توجّه به محدود بودن شعاع عقل عموم عقلاء (به
تصديق همه عقلاء) و با توجّه به خطا كارى عاقل بحكم اختلاف فراوان در مطالب مهمّه و
گرنه اختلاف در آنها نمىشد و با توجّه به پذيرفتن وحى به عنوان منبع وسيع و بدون
خطا در تبيين حقايق، روش صحيح براى كسب معارف همان تعقّل در وحى و استفاده از مكتب
وحى بحكم عقل مىباشد و عقل نيز در جايگاه ارزنده خود مستقر و ارزش خود را دارا
است.
تذكر مهم
خطرى كه در رعايت نكردن اين روش حتى علاقهمندان به مكتب وحى را تهديد مىكند اين
است كه اگر از روش تعقّل در وحى (آنچه وحى بودنش مستند و دلالتش روشن است) استفاده
نشود چه بسا مطالب و مبانى نادرستى در نفوس افرادى كه در جستجوى رسيدن به معارف و
حقايق مىباشند، رسوخ كند و هنگامى كه به وحى مىرسند و وحى را با آن موافق
نمىبينند به توجيه وحى گرفتار شده تا آنجا كه ضد وحى را مستند به وحى نموده و
مستفاد از وحى مىدانند و از آنچه به آن دل بستهاند نمىتوانند خود را آزاد نمايند
و به ندرت افرادى اين چنين متنبّه و مستبصر مىشوند، بعنوان مثال يكى دو نمونهاى
از دهها مورد از مباحث توحيد و معاد يادآورى مىشود.
در مسئله توحيد
كار به آنجا مىرسد كه در كتاب ممّد الهمم در شرح فصوص الحكم تأليف يكى از معاريف
فعلى فلسفه و عرفان(3) در ص 514 در ترجمه مطلب ابن عربى در فصّ هارونى چنين
مىنگارد:
«موسى بواقع و نفس الامر و به امر توحيد اعلم از هارون بود. چه اينكه مىدانست
اصحاب عجل چه كسى را پرستش مىكردند. زيرا او عالم بود كه خداوند حكم فرموده كه جز
او پرستش نشود و آنچه را حكم فرمود غير آن نخواهد شد پس جميع عبادتها عبادت حق
تعالى است و لكن «اى بسا كس را كه صورت راه زد» بنا بر اين عتاب موسى برادرش هارون
را از اين جهت بود كه هارون انكار عبادت عجل مىنمود و قلب او چون موسى اتساع
نداشت. چه اينكه عارف حق را در هر چيز مىبيند بلكه او را عين هر چيز مىبيند (غرض
شيخ در اين گونه مسائل در فصوص و فتوحات و ديگر زُبر و رسائلاش بيان اسرار ولايت و
باطن است براى كسانى كه اهل سرّند. هر چند به حسب نبوت تشريع مقرّ است كه بايد توده
مردم را از عبادت اصنام بازداشت. چنانكه انبياء عبادت اصنام را انكار مىفرمودند.)»
توجّه داريد كه از مطالب قطعى قرآن و مكتب وحى كه همه انبياء بر آن اصرار داشتهاند
نفى جدّى شرك است و در خصوص پرستش گوساله سامرى عبارات شديد قرآن كريم در برخورد با
گوساله پرستان تا آنجا است كه توبه آنان به كشتن يكديگر اعلام مىشود و حضرت موسى
«على نبينا و آله و عليه السلام» غضبناك شده در حدّى كه با حضرت هارون برخورد
ناراحت كنندهاى دارد.
آنگاه در عبارت مذكور مىگويد كه ناراحتى حضرت موسى «على نبينا و آله و
عليهالسلام» براى منع نمودن هارون از عبادت عجل بوده است و به علاوه امضاى مطلب
ابن عربى در بين الهلالين نوشته است كه منع انبياء از پرستش بُتها براى توده مردم
بوده است نه اهل سّر و ولايت و باطن و شگفتانگيز است تناقض هائيكه در اين عبارات
وجود دارد.
اگر اين چنين است كه حق عين همه چيز است پس حضرت موسى و حضرت هارون يكى مىباشند و
عتاب كردن يكى ديگر را چه معنى دارد، چه اينكه ديگرى در كار نيست اعاذنا اللَّه من
هذه الزلاّت.
توجّه مىفرمائيد كه سر تا سر قرآن كريم با جدّيت تمام و قاطعيت توجيهناپذير نفى
بت پرستى كرده و در خصوص گوساله پرستى نيز چگونه بشدت مبارزه كرده است(4) ولكن
بخاطر شكل گرفتن نفس با مبانى فكرى خود (فلسفى و عرفانى) مىگويد كه عبادت هر چيز
عبادت خدا است و انبياء توده مردم را از بت پرستى نهى نمودهاند. در همين بحث توحيد
آخوند ملا صدرا چنين مىگويد: «عندما طلعت شمس الحقيقة و سطع نورها النافذ فى أقطار
الممكنات المنبسط على هيا كل الماهيّات، ظهر وانكشف أنّ كلّما يقع عليه اسم الوجود،
ليس الا شاناً من شئون الواحد القيّوم و لمعة من لمعات نورالانوار فما وضعناه اولاً
بحسب النظر الجليل من أنّ فى الوجود علة و معلولاً أدّى بنا أخيراً من جهة السلوك
العلمى و النسك العقلى الى أن المسمّى بالعلّة هو الاصل و المعلول شأن من شئونه و
طور من أطواره و رجعت العلية و الافاضة الى تطور المبدء الاول باطواره و تجليه
بانحاء ظهوراته».(5)
و امّا در مسئله معاد
يكى از موارد در مسئله معاد اين است كه آخوند ملاصدرا در اسفار اصرار دارد بر اينكه
عذاب براى خالدين در جهنم عذب و گوارا مىگردد، و چون مبانى و افكار ساخته و
پرداخته ايشان و امثال ايشان در نفوسشان رسوخ كرده و براى خود مبنائى أخذ كردهاند
و بر اثر شبهاتى به مطالبى انس گرفتهاند، با اينكه مسئله عذاب و رنجو گرفتارى
شديد و شكنجههاى گوناگون براى خالدين در نار (معاندين با حضرت حق) از قطعيات قرآن
و حديث است.
با اين حال گفتهاند كه خالدين در جهنم از آتش و ديگر وسيلههاى گرفتارى در دوزخ نه
تنها رنج نمىبرند بلكه بسيار خوش و خوشنود و در لذت كامل بسر مىبرند.
آرى با اينكه قرآن كريم مىفرمايد:
«خالِدينَ فِيهَا لا يُخَفَّفُ عَنْهُمُ العَذابُ وَلا هُمْ يُنْظَروُنَ»(6)
و مىفرمايد: «وَما هُمْ بِخارِجِينَ مِنَ النَّارِ»(7)
و مىفرمايد: «يُرِيدُونَ أَنْ يَخْرُجُوا مِنَ النَّارِ وَ ما هُمْ بِخارِجِينَ
مِنْها وَ لَهُمْ عَذابٌ مُقِيْمٌ»(8)
و مىفرمايد: «اِنَّ الَّذِيْنَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نارَاً
كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدلّْنا جُلُودَاً غَيْرَها لِيَذُوقُوا
العَذابَ»(9)
و نيز در دهها آيه ديگر خلود در نار و گرفتارى و رنج را اعلام مى دارد. با اين همه
ملا صدرا در أدله خود بعنوان تأييد مطلب، از ابن عربى نقل مىكند:
«فهم يتلذذون بما هم فيه من نار و زمهرير و مافيها من لدغ الحيّات والعقارب كما
يَلْتَذُّ أهل الجنّة بالظلال والنور ولثْم الحسان من الحور»(10)
و چون منتقل نشدهاند كه مخالفت با حقيقتى لا يتناهى و عظمت بى حدّ حضرت حق و عناد
به اختيار با مالك مطلق و قدرت و جلالت نا محدود عذاب نامحدود را مستحق مىگردد و
از آيه شريفه «وَ لَو رُدُّوا لَعادُوا لِما نُهُوا عَنْهُ»(11) و جمله شريفه حضرت
سجاد عليه السلام «و لقد كان يستحق فى اوّل ما همَّ بعصيانك كلَّ ما أعددت لجميع
خلقك من عقوبتك»(12) غفلت نمودهاند.
و بخاطر شبهه كاملاً مردود (القسر لا يدوم) و امثال آن كه در مباحث مربوطه به تفصيل
بررسى و ابطال شده است به چنين مطلب ناصحيحى قائل شدهاند.
كه طينت خالدين در نار عوض مىشود و با دوزخ مناسب، بلكه اينان از ابتداء براى همين
خلق شدهاند و خداوند اين چنين خواسته است و گفتهاند همين است معناى «وَلَقَدْ
ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرَاً مِنَ الِجنِّ وَالإِنْسِ»(13) و لام «لجهنم» را
لام غرض بمعناى حقيقى گرفتهاند و از اينكه اين لام لاى عاقبت است بمانند
«فَالْتَقَطَهُ آلُ فِرْعَوْنَ لِيَكُونَ لَهُمُ عَدُوَّاً وَ حَزَنَاً»(14) فراموش
كردهاند تا آنجا كه «وَ حِيْلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ»(15) را معنى
كرده كه در دوزخ به اصل اوليه خود بر مىگردند و در اين دوران كه عذاب نداشتهاند
بين آنها و آنچه اقتضاء اساس خلقت آنهاست فاصله افتاده است.
در هر حال مقصود تذكر به اين خطر مهم است كه وقتى انسان با پذيرش وحى از تعقّل در
وحى غفلت مىكند، و از ابتدا با افكار خود و افكار بشرى در جستجوى معارف قرار
مىگيرد، در نتيجه نفس انسان با مطالبى شكل مىگيرد كه در برخورد با نصوص وحى اين
چنين به توجيه و تأويل بر ضد اصول وحى اصرار مىورزد(16) اعاذنا اللَّه من هذه
الزلات.
سؤال: گفته مىشود كه فلسفه به عنوان ابزار در جواب ملحدين و
منكرين خداوند متعال نقش مهم و اساسى دارد، و لذا از اهميت بسيارى برخوردار است به
اضافه اين مطلب گويند: فهم مطالب دقيقه، خُطب و احاديث در گرو دانستن مبانى فلسفى
است و بدون دانستن فلسفه نمىتوان بدرستى از آنها استفاده كرد.
جواب: در جواب اين سؤال به عرض مىرسد مطالبى كه در كتب فلسفى مطرح است به دو بخش
تقسيم مىشود.
بخش اول: بعضى از مسائلى كه در كتب فلسفى مطرح است همان قواعد قطعيّه عقليه است كه
عموم عقلاء در فطرتشان وجود دارد و همه قشرهاى از عقلاء در جوامع مختلف با توجه به
همان قواعد، به كار خود پرداخته و مىپردازند.
گرچه عبارات اصطلاحى و علمى آن قواعد را ندانند مانند نياز معلول به علت و عدم
امكان تحقق معلول بدون علت و استحاله اجتماع ضدين و اجتماع نقيضين و اينكه هر چه
محدود است معلول است و هيچ معلولى نمىتواند قائم بالذات باشد و استحاله دور و
تسلسل و حكايت كردن نظم مداوم از ناظم آگاه و توانا و مانند اين مطالب و در هر
نوشتهاى هم كه اين مطالب روشن بحث شده باشد بهتر است از آن استفاده شود.
بخش دوم: مسائل مطرح شده در فلسفه، مسائل نظرى إختلافى است از قبيل اصالت وجود يا
ماهيت، و وحدت وجود يا تباين وجودات، و وحدت تشكيكى و يا اطلاقى در وجود، و سرايت
قاعده «الواحد لا يصدر منه إلّا الواحد» بر ذات مقدس حق، و «الشىء ما لم يجب لم
يوجد»، و مسئله صورت و هيولى، و حركت در جوهر، و «بسيط الحقيقة كلّ الاشياء وليس
بشىء منها» و مانند اينها،وازاين قسم است نتائجى كه از اين مطالب و امثال آن در
فلسفه و حكمت گرفته شده است.(17)
و اما آنچه در پاسخ منكرين خداوند متعال و ابطال مقالات آنان از فلسفه استفاده
مىشود از مطالب بخش اول است و آنها مسائل قطعيّه و قوانين بديهيه فطريّه است كه در
همه علوم ميزان مباحث و مورد قبول همگان و در فلسفه هم بحث شده است. و عرض شد كه هر
جا بهتر بحث شده باشد شايسته است از آن بيشتر استفاده شود و آن مسائل در قرآن و
حديث كاملاً مورد توجه و تأكيد قرار گرفته است و با همين قواعد و تسلّط به همين
مطالب قطعيّه، خُطبهها و احاديث معارفى و توحيدى روشن مىگردد.
و در اين مسئله ترديدى نيست كه اين بخش در حقيقت در انحصار
فلسفه نيست و مورد قبول همه است و آنچه مورد انتقاد است بخش دوم مىباشد.
و با توجه به بخش دوم كه مورد اختلاف و از مباحث نظرى است روايات و خُطب روشن نشده
بلكه با توجه به اين بخش و اختلاف مبانى و نظرات گوناگون، تحيّر در فهم خُطب و
احاديث بيشتر مىشود. بنا بر اين آنچه ابزار ابطال مقالات منكرين حضرت حق و فهم
خُطب و احاديث مشكله به آن وابسته است يك سلسله مسائل قطعى است و آنها از عموميت
نزد عقلاء برخوردار است و هر كس از تعقّلِ قويترى برخوردار باشد از آن خُطب و
احاديثِ مشكله بهتر استفاده مىكند و آنچه مورد انتقاد است مسائل گفته شده در بخش
دوم و تكيه بر ادله نظريه غير متكى به ضروريات است كه در فلسفه بسيار مطرحاند.
و به همين معنا كلام شيخ انصارىقدس سره در باب قطع كتاب رسائل نظر دارد: «و أوجب
من ذلك ترك الخوض فى المطالب العقلية النظرية لادراك ما يتعلق باصول الدين فانّه
تعريض للهلاك الدائم والعذاب الخالد و قد اشير الى ذلك عند النهى عن الخوض فى مسئلة
القضاء والقدر»
سؤال: گفته مىشود كه در بسيارى از نوشته و گفتههاى
علاقهمندان به مكتب تفكيك اختلاف فلاسفه را دليل بر بطلان روش فلاسفه دانسته اند
در حاليكه اين اختلاف در فقه هم بوضوح مشخص است و اختلاف فقهاء را دليل بر بطلان
روش آنها نمىدانيد در اين مورد چه توضيحى داريد.
جواب: در اين مورد عرض مىشود كه اگر مقصود از روش فلاسفه استفاده از عقل با تكيه
بر اصول روشن عقلانى در جستجوى معارف و مطالب بودن است، چنين روشى هرگز ابطال
نمىشود و معتقديم كه هر كس با اين روش عقلانى حركت كند به وحى رسيده و روشى را كه
گفتيم صحيح است انتخاب خواهد كرد(18). و استفاده از آن مسائل روشن عقلانى كه در
پاسخ سؤال قبل بعنوان بخش اول ناميده شد لازم، و راه رسيدن به حقايق همان است، و
آنچه از اختلاف فلاسفه استفاده مىكنيم اين است كه در مسائلى كه در پاسخ قبل با
عنوان بخش دوم ياد شد و اختلاف اقوال. و اختلاف شديد در اكثر مسائل مهمّه نشان
دهنده آن است كه فلاسفه حركت عقلانى به معناى حقيقى ننمودهاند، نه اينكه
نخواستهاند كه عقلانى حركت كنند بلكه نتوانستهاند كه حركت عقلانى داشته باشند.
زيرا اگر حركت عقلانى مىبود اين چنين اختلاف در مهمترين مسائل در حدّ نفى و اثبات
بوجود نمىآمد.
و چنين اختلافى دليل بر آن است كه يا هيچ يك از طرفين اختلاف به واقع نرسيدهاند و
يا احتمالاً يكى از آنها بواقع رسيده و ديگران در اشتباه مىباشند در حالى كه هر يك
مدّعى رسيدن به حق و حقيقت مىباشند در نتيجه مىگوئيم كه اختلاف مذكور در مسائل
ياد شده نشان دهنده آن است كه حركت، حركت عقلانى به معناى واقعى نيست بلكه بصورت
حركت عقلى است و چون عقل به روشنى ما را به وحى ارجاع داده است و متأسفانه با قبول
وحى قولاً ولى عملاً همان روش معروف فلسفى(19) را كه تقييدى در حركت فلسفى نيست و
از ابتداء به شرع و وحى و ديانت توجّهى نمىشود انجام شده است، عذرى در اين اختلاف
و اشتباه در كار نيست البته اگر اساس حركت علمى گروهى بر اساس عقل و استفاده از وحى
باشد و در برداشت از وحى با ضوابط مربوطه اختلافى بوجود آيد بازهم مىگوئيم بيش از
يكى از آنها احتمال درك واقع و رسيدن به حقيقت را ندارد و در اين جهت كه اختلاف
نشانه نرسيدن به واقع است تفاوتى در كار نيست ولى در صورت اوّل طريق ناامنى را
پيمودهاند در حالى كه حجّت عقلانى براى چنان حركتى نداشتهاند و در صورت دوّم با
حكم عقل بر اساس حجّت حركت كردهاند و معذورند.
با توجه به آنچه گفته شد مشخص گرديد كه روش فقهاء در فهم احكام نيز بخاطر اختلاف
شان نشانه عدم وصول بعضى از آنها در موارد اختلاف به واقع مىباشد. ولى چون به
تكليف خود كه مراجعه به كتاب و سنت و بيانات ائمه معصومين عليهم السلام است عمل
نمودهاند معذورند و خود هم ادعاى قطع ندارند ولى آنها كه وحى را قبول نموده و در
عين حال در رسيدن به معارف حقه رعايت وحى را نكرده و عملاً به همان تفكّر و تعقّل
محدود خود اكتفاء نمودهاند و به اختلاف شديد گرفتار شدهاند معذور نمىباشند.
البته همان طور كه در گفتار گذشته گفتيم در صورتى كه براساس مكتب وحى كه بحكم قطعى
عقل قبول شده است در مسائل اعتقادى هم تحقيق كنيم و بازهم به اختلاف منجر گردد
بديهى است كه احتمال رسيدن به واقع در يك قول بيشتر نخواهد بود ولى معذور خواهيم
بود و از اين نكته نبايد غفلت كرد كه در مسائل اعتقادى بحمداللَّه مطالبى كه بعنوان
وحى به ما رسيده است هماهنگ و بسيار به ندرت اختلافى ديده مىشود و با مراجعه به
قرآن و حديث اين معنى بخوبى مشخص مىگردد و اگر در مواردى بظاهر اختلافى باشد وحى
خود توضيح داده و روشن ساخته است كه اختلافى نيست.
سؤال: اگر گفته شود كه اين مطلب مورد قبول است كه دين غير از
فلسفه و عرفان است زيرا منشأ دين وحى الهى است ولى منشأ فلسفه تعقّل بشرى است و
منشأ عرفان شهود نفس عارف است اما مطالب ديگرى را ملتزم مىباشند كه مورد اشكال است
از جمله اينكه اينان از تأويل پرهيز مىكنند و ظواهر را حجت مىدانند.
جواب: در اين مورد مىگوئيم: اساس مطلب همان است كه در سؤال فوق مورد قبول قرار
گرفته است ولى مطلب آخر سؤال از جمله مطالبى است كه بدون دليل به مكتب تفكيك نسبت
داده شده است. (در مكتب تفكيك از تأويل پرهيز مىشود و ظواهر را حجت مىدانند) با
اينكه تأويل و توجيه در مواردى كه درك بيّن عموم عقلاء بر خلاف آن ظاهر باشد از
مسلميات است و همان درك روش عقلاء بر خلاف آن ظاهر خود قرينه است براى آنكه آن ظاهر
مراد نيست و بايد آن ظاهر تأويل و توجيه شود منتهى مطلب اين است كه با توجه به
اينكه گوينده در مقام تخاطب و تفهيم است و ظاهر گفتار آن مخالفتى با درك عموم عقلاء
ندارد و قرينهاى بر اراده خلاف ظاهر آن گفتار نيست، به آن ظاهر اخذ شده و گفته
مىشود كه همان ظاهر مقصود مىباشد.
و اگر آن ظاهر با آنچه فردى خود خلاف عقل بداند ولى بسيارى از عقلاء بلكه عموم
عقلاء خلاف عقل ندانند. همان ظاهر مقصود تلقى مىشود گر چه آن فرد كه خود خلاف عقل
مىداند البته نمىتواند آن ظاهر را بپذيرد و اگر در اين دركش مقصر نباشد معذور است
و اين مطلب در گفتههاى گذشته به صورت زير صريحاً در پاسخ سؤال دوّم تذكّر داده شد
و گفتيم:
هر جا كه مطلب مستند به وحى، با مدركات اوليه قطعيه عقل مخالف باشد وحيانى بودن آن
مردود و در صورت قطعيت سند توجيه خواهد شد گرچه چنين چيزى در مدارك وحيانى نيست مگر
آنكه قبل از هر توجيهى وحى آن را توجيه نموده و حقيقت را روشن ساخته است.
و در پاورقى همان صفحه به آياتى مثال زده شده است.
ولى در صورتى كه گفتار گوينده در حوزه لزوم تأويل كه گفته شد نباشد تأويل بى مورد
است و بهتر اين است كه با ذكر موردى از موارد بسيار مطلب روشنتر گردد.
در مسئله حشر جسمانى و اينكه همين بدن دنيوى در روز معاد مطرح است و روح به آن
تعلّق مىگيرد، آيات شريفه قرآن نه تنها ظاهر بلكه بسيارى از آيات شريفه قرآن نصّ و
صريح در آن است(20) و عموم عقلاء هم آن را ضد عقل نمىدانند ولى مىبينيم بخاطر
مبانى ساخته افكار بشرى اختلافى، گفته مىشود كه اين آيات و آن همه روايات معتبره
صريحه(21) بايد تأويل شودو آنچه صحيح است اين است كه روح صورت مثالى باذن خداوند
مىسازد و با آن خواهد بود و از بدن عنصرى خاكى خبرى نيست و يا اينكه تنها حشر، حشر
روحانى محض است؛ در حالى كه صراحت وحى در اين مورد و ضد عقل نبودن آن در عبارت
بسيارى از بزرگان بصورت شگفتانگيز آمده است كه بعضى از آنها عبارات زير است.
1 ـ مرحوم خواجه نصيرالدين طوسى در كتاب تجريد در مقصد ششم در مسئله چهارم
مىفرمايد:
«والضرورة قاضية بثبوت الجسمانى من دين النبىّ صلى الله عليه وآله مع امكانه».
در اين بيان مرحوم خواجه، هم امكان و ضد عقل نبودن معاد جسمانى را يادآورى
نمودهاند و هم اينكه معاد جسمانى از ضروريات دين اسلام است.
و مرحوم علامه در شرح اين جمله مىفرمايد: «و استدل على ثبوت المعاد الجسمانى بانه
معلوم بالضرورة من دين محمد صلى الله عليه وآله و القرآن دلّ عليه فى آيات كثيرة
بالنصّ مع انه ممكن فيجب المصير اليه و إنما قلنا بأنّه ممكن لأنّ المراد من
الاعادة جمع الأجزاء المتفرقة و ذلك جائز بالضرورة»(22)
در بيان اين دو عالم بزرگ مسئله ضرورت دين و اينكه نص آيات گوياى معاد جسمانى
مىباشد، يادآورى شده است.
2 ـ مرحوم آية اللَّه حاج ميرزا احمد آشتيانى جامع المعقول والمنقول پس از بيان
مطالبى در كتاب لوامع الحقايق فى اصول العقائد ج 2 ص 44 مىفرمايد: «فانكار المعاد
الجسمانى و عود الارواح الى الاجسام الذى يساعده العقل السليم يخالف نص القرآن بل
جميع الاديان و انكار لما هو ضرورى الاسلام اعاذنا اللَّه من زلاّت الاوهام
وتسويلات الشيطان».
و در چند سطر قبل اين عبارت فرمودهاند:
«وقع البحث فى انّ ما ينتقل اليه الارواح فى القيامة الكبرى و يوم الحساب هل هو عين
الابدان العنصرية بشمل شتاتها و جمع جهاتها بامره تبارك و تعالى كما يقتضيه
الاعتبار... أو لا، بل تنتقل الى صورة المجردة التعليمية نظير القوالب المثالية و
صور المرآتيه، ما وقع التصريح به فى القرآن الكريم هو الاول».
آرى از چنين تأويلاتى كه با نصوص وحى مخالف و هيچ دليل عقلى بر لزوم آن تأويل نيست
بلكه بعضى از آن تأويلات ضد عقل هم هست پرهيز داريم و اين افتخار را مكتب تفكيك
دارد كه با شبهات كذائى نصوص قرآن و فرمايشات أئمه هدى عليهم السلام را تأويل
نمىكند اما مواردى كه ظاهر مدرك وحيانى، ضد عقل باشد بايد تأويل شود كه البته در
تمامى موارد اين چنينى وحى خود بهتر از همه و قبل از همه تأويل و توجيه آنها را
بيان فرموده است.
1) و آنها كه به اين حقيقت نرسيدهاند بايستى با استدلالهاى عقلانى پس از اثبات
خداوند متعال نياز به وحى را ثابت و با ثبوت حقانيت وحى، صحت وسعه مسائل وحيانى
ثابت مىگردد.
2) مانند آيه شريفه «جآءَ ربُّكَ و المَلَكُ صَفّاً صَفّاً»(الفجر/22) كه در مدارك
وحيانى بمعناى جاءَ أمْرُ ربِّك توجيه شده است و مانند آيه شريفه «إلى رَبّها
ناظِرةٌ»(قيامت/23) كه مقصود إلى رَحْمَةِ رَبّها ناظرَةٌ است و مانند آيه شريفه
«فإذا سَوَّيْتُهُ و نفخْتُ فِيهِ مِنْ روُحِى»(حجر/29) كه در مدارك وحيانى بيان
شده و مقصود از اين اضافه اضافه تشريفى است بمانند بيت اللَّه و امثال آن.
3) حسن زاده آملى
4) الف ـ قوله تعالى: «إنَ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أنْ يُشْرِكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما
دوُنَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكٌ بِاللَّهِ فَقَدْ إفْتَرى إثْماً
عَظيماً. النساء/48 و نيز آيه 116 در انتهاء اين چنين است «وَ مَنْ يُشْرِكْ
بِاللَّهِ فَقَدْ ضَّلَ ضَلالاً بَعيداً»
ب ـ قوله تعالى: «وَ اِذْ قالَ موُسى لِقُوْمِهِ يا قَوْم إنَّكُمْ ظَلَمْتُمْ
أنْفُسَكُمْ بِإتّخاذَكُمُ الْعِجْل فَتوُبوُا إلى بارِئِكُمْ فُاقْتُلوُا
أنْفُسَكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لِكُمْ عِنْدَ بارِئِكُم فَتابَ عَلَيْكُم إنَّهُ هُوَ
التَوّابَ الرَّحيم» البقرة/54
ج ـ قوله تعالى: «إنّ الَّذينَ اتَّخَذوُا العِجْل سَيَنالُهُم غَضَبٌ مِنْ
رَبِّهِمْ وِ ذِلَّةٌ فِى الحَيوةِ الدُّنْيا وَ كَذلِكَ نَجْزِى المُفْتَرينَ»
الاعراف/152
د ـ قوله تعالى: «وَاُشْرِبوُا فِى قُلوُبِهِم العِجْلَ بِكُفْرِهِمْ» البقرة/93.
5) المشاعر ـ المشعر الثامن فى أنّ الوجود بالحقيقة هو الواحد الحقّ تعالى صفحه 53.
6) آل عمران/88 و البقرة/162.
7) البقرة/167.
8) المائدة/37.
9) النباء/56.
10) الاسفار الاربعة ـ فصل (28) فى كيفية خلود اهل النار فى النار ـ 349/9
11) الانعام/28
12) الصحيفة السجادية ـ دعاء 98 ـ اذا اعترف بالتقصير عن تأدية الشكر ص 185
13) الاعراف/ 179
14) القصص/8
15) سباء/ 54
16) آخوند ملا صدرا در عرشيه ص 66 مىگويد: «و أمّا أنا والّذى لاح لى بما أنا
مشتغل به من الرياضات العلميّة أنّ دار الجحيم ليست بدار نعيم و إنّما هى موضع
الألم والمحن و فيها العذاب الدائم ...» و لكن مقصود ايشان خلود نوعى است كه در ص
65 عرشيه به آن اشاره شده و گفتهاند و ان كان الدوام فى كلاهما على معنى آخر و در
اسفار 350/9 نيز به خلود نوعى قائل شده است و چنين مىگويد: فان قلت هذه الاقوال
الدالة على انقطاع العذاب عن اهل النار ينافى ما ذكرته سابقاً من دوام الآلام
عليهم. قلنا: لا نسلم المنافاة اُ اذ المنافاة بين عدم انقطاع العذاب عن اهل النار
ابداً و بين انقطاعه عن كل واحد منهم فى وقت.
17) مانند سنخيت بين خالق و مخلوق، و اتحاد علم واراده حضرت حق، و قِدم عالم، ومعاد
مثالى و منشاء بودن عالم بهشت براى نفس انسانها و قائم بودن به نفس بهشتيان، و عذاب
تبديل به عذب (گوارا) شدن در دوزخ و ...
18) قال أبوعبداللَّه عليه السلام: من كان عاقلاً كان له ديناً و من كان له دين دخل
الجنة (اصول كافى، ج 1 ص 11)
19) در حاشيه منظومه «متصدين معرفة» را به چهار گروه تقسيم شدهاند.
متن عبارت: قولنا المتصدين لمعرفة الحقائق وهم أربع فِرَق لأنّهم إمّا أن يصلوا
إليها بمجرّد الفكر أو مجرّد تصفية النفس بالتخلية والتحلية أو بالجمع بينهما،
فالجامعون هم الإشراقيون، والمصفّون هم الصوفية، والمقصّرون على الفكر إمّا يواظبون
موافقة أوضاع ملّة الأديان وهم المتكلّمون، أو يبحثون على الاطلاق وهم المشّاؤون
والفكر مشى العقل إذ الفكر حركة من المطالب الى المبادى ومن المبادى إلى المطالب.
شرح منظومه ـ بخش فلسفه ـ غرر فى ابحاث متعلقة بالإمكان ـ ص 68 ـ طبع انتشارات
علميه اسلاميه ـ 1368 ق .
20) در اينجا به برخى از آيات تذكر مىدهيم:
الف) «وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلاً وَ نَسِىَ خَلْقَه قالَ مَنْ يُحْيِى الْعِظامَ وَ
هِىَ رَميمٌ» يس/78.
ب) «لا اُقْسِمُ بِيَوْمِ الْقِيامَةِ وَ لا اُقْسِمُ بِالنَّفْسِ الْلَوّامَة
اَيَحْسَبُ الْاِنْسانُ اَنْ لَنْ نَجْمَع عِظامَه بَلى قادِرينَ عَلى اَنْ
نُسَوِّىَ بَنانَه» القيامة/1ـ4.
ج) «اِنَّ اللَّهَ يَبْعَثُ مَنْ فِى الْقُبوُرِ» الحج/7.
د) « ءَ اِذا كُنّا عِظامَاً نَخِرَةً قالوُا تِلْكَ اِذاً كَرَّةٌ خاسِرَةٌ
فَانَّما هِىَ زَجْرَةٌ واحِدَةٌ فَاِذا هُم بِالسّاهِرَةِ» النازعات/11.
و) «ءَ اِذا مِتْنا وَ كُنّا تُراباً ذَلِكَ رَجْعٌ بَعيدٌ قَدْ عَلِمْنا ما
تَنْقُصُ الْاَرْضُ مِنْهُمْ وَعِنْدَنا كِتابٌ حَفيظٌ» ق/4ـ3.
ه) «وَ نُفِخَ فِى الصُّورِ فَاِذا هُم مِنَ الْاَجْداثِ اِلى رَبِّهِم يَنْسِلوُنَ
قالوُا يا وَيْلَنا مَنْ بَعَثَنا مِنْ مَرْقَدِنا هذا ما وَعَدَ الرَّحْمنُ وَ
صَدَقَ المُرْسَلوُنَ» يس/51ـ52.
21) الف) عن ابى عبداللَّه عليه السلام قال: سئل عن الميت يبلى جسده، قال: نعم حتى
لا يبقى له لحم و لا عظم الاّ طينته التى خلق منها فانها لا تبلى تبقى فى القبر
مستديرة حتى يخلق منها كما خلق اول مرة.
كافى 251/3 و بحارالانوار 43/7.
ب) قال اميرالمؤمنين عليه السلام: و اخرج من فيها فجدّدهم بعد اخلاقهم و جمعهم و
تفريقهم ثم ميّزهم لما يريد من مسائلهم عن خفايا الاعمال. نهج البلاغه خطبه 108 ص
335 و بحارالانوار 114/7.
22) شرح تجريد ص 406.
|